بهار
 
نويسندگان
مطالب تصادفی
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
چت باکس
آمار
امروز : 3
دیروز : 0
افراد آنلاین : 1
همه : 289

رو به روي باجه نسبتا شلوغ بود ... پسري كه مسئول فروش بليطا بود از جا بلند شد و رو به يكي از دكه ها كمي باهاش فاصله داشت ايستاد و بلند گفت :
_محمد ؟؟ محمد ...
اما ظاهرا مخاطبش صداش رو نمي شنيد ... دستاش رو به دهنش نزديك كرد و داد زد :
_محمد ؟؟ يكتا ؟
حوريه با شنيدن اسم « محمد يكتا » سرجاش متوقف شد... متفكرانه به زمين خيره شد ...
" محمد يكتا ؟؟ چقدر اسمش آشناس ... اين اسمو كجا شنيده بودم ؟؟"
محمد با شنيدن اسمش به سمت صدا چرخيد و سينا رو ديد كه داشت بهش اشاره مي كرد به طرفش بره ... سري براي سينا تكون داد و رو به رامين كه روي صندلي نشسته بود و به گوشيش ور مي رفت گفت :
_هواي اينجا رو داشته من برم ببينم سينا چي مي گه ...
رامين همونطور كه چشمش به صفحه گوشيش خيره بود خنديد و گفت :
_مي خواد بگه دو دقيقه وايستا جاي من تا من برم دستشويي ...
محمد لبخندي زد و بدون حرف از پشت پيشخوان بيرون اومد ... به طرف سينا رفت ...

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۲۰ تير ۱۳۹۷ ] [ ۰۵:۳۷:۱۸ ] [ بهار ]
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]
.: Weblog Themes By ratablog :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
موضوعي ثبت نشده است
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب